
شهریور ۱۳۸۱ بود که با یه دختر آشنا شدم . از راه تلفن . آخه اونقدر مغرور بودم که هیچ وقت غرور مردونم بهم اجازه نمی داد که از راه متلک بار کردن دخترا توی خیابون برای خودم دوست پیدا کنم . هر چند که به خاطر این غرور ۳ سال توی غم عشق دختر همسایمون سوختم و با اینکه می دونستم اونم منو می خوادولی هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که برم باهش حرف بزنم . از آخر هم پرید و رفت روی بوم یه نفر دیگه نشست . شاید اسم این غرور دیونگی باشه . اما این من بودم . من …
بالاخره بعد از چند سال از آخر ۲۱ شهریور با یه دختر مظلوم و معصوم و قد کوتاه آشنا شدم . اونقدر دوستش داشتم که وقتی براش خواستگار اومده بود و من اول بخاطر مشکلات مالی و خانوادگی می دونستم نمی تونم فعلا بگیرمش جواب رد بهش دادم نتونستم دوریش رو تحمل کنم یک ماه مونده به عقدش بهش گفتم که می خوامش . اما ای کاش می فهمیدم که جواب مثبتی که بهم داد از ته دل نبود بلکه از روی احساسات مقطعیش بود . احساسی که نیمی از اون در گرو اون یکی رقیب بود . رقیبی که بعد از بهم خوردن قرارشون افسردگی گرفت . اما چه میشه کرد ؟ منم این وسط عاشق بودم و تقصیری نداشتم .
ماهها با هم خاطرات گوناگونی داشتیم . خاطرات خوب و شیرین . خنده و دعوا . قهر و آشتی . منت کشی نوبتی و …
قرار ملاقات ساعت هفت و نیم صبح . از قدم زدن توی آفتاب گرم تابستوت تا قدو زدن توی برف و سوز و سرما و بعد هم باز گرما .
به یاد می یارم اون زمانیکه به علت بیماری قلبیش توی بیمارستان بود و من در شهر دیگه غمگین و نگران . انگار که واقعا قلب من درد می کرد . به یاد می یارم که بعد از چند وقت که ازش خبر نداشتم وقتی باهش صحبت می کردم ازروی ضعف و ناتوانی نفسش به شماره افتاده بود و باز هم به یاد می یارم زمانیکه روز اولی که دیدمش از شدت معصومیت صداش می لرزید . آخه اون مقام چهارم قرائت قرآن رو توی کل کشور در مقطع سنی دبیرستان رو به یدک می کشید . اما مگه میشه که همچین آدمی همچون آدمی بشه . چی شد که اون شد ؟ زمانیکه من برای تحصیل توی شهرستان بودم به اون چه گذشت که معصومیتش رو باد به باد تبدیل کرد ؟
۳۶۴ روز از آشناییمون گذشت که یک روز با هم قرار کوتاهی رو گذاشتیم . آخه اون اونروز از کتابخانه حرم مشهد می یومد و من هم تازه ۲۴ ساعت نبود که از شهرستان اومده بودم . چقدر اون روز هوا گرم بود . از همون اول که دیدمش احساس کردم که حالش دگرگون شده . صورتش قرمز بود . بعد از مدت کوتاهی توی کوچه پس کوچه ها بودیم که باز قلبش گرفت . انگار که قلب من گرفت . اون نمی تونست راه بره . ما خیلی از حرم دور شده بودیم . بهش گفتم بذار ببرمت خونتون . اما گفت که وسایلام توی کتابخانه هست و اگه این طور برم خونه بهم شک می کنند . به ناچار و به سختی بردمش کتابخانه . یکی از دوستاش گفت که شما ببریدش برون تا هوا بخوره . چقدر اون روز گرم بود نمی تونستم تنهاش بذارم . گفتم ببرمش توی خود حرم تا یه جایی خنک گیر بیاریم بشینیم تا حالش خوب بشه . همین طور که توی حرم نشسته بودیم و داشتیم برای زندگی آیندمون نقشه می ریختم و از راه و روش عشق و زندگی براش می گفتم یه وقت نگاش کرد و دیدم اشک توی چشمای درشتش حلقه زده و داره منو نگاه می کنه .
بالاخره اون چیزی ک نباید میشد شد و تند باد زندگی اونو از من گرفت . اون توی این تند باد خیلی زود تسلیم شد و خودش رو باخت . اما من هنوزم با اینکه پشتم از غه این تند باد خم شده و بعضی از موهام سفید اما هنوزم مثل کوه دارم مقاومت می کنم .
چند تا از خادم ها به ما شک کردن و مارو تحویل نگهبانی حرم دادند . خیلی نامرد بودن . خیلی . تا دنیا دنیاست نفرین هاشم از اونا بر نمی گرده . نگهبانی حرم رو چند تا از مامورای نیروی حق کش انتظامی تشکیل داده بودند . وقتی که داشتیم به سمت نگهبانی می رفتیم من آروم به یکی از اون خادما گفتم الان که داریم با هم می ریم با من هر کاری خواستید بکنید مسئله ای نیست ولی به این دختر کاری نداشته باشید آخه اون ناراحتی قلبی داره . می دونید اون خادم چی گفت ؟ الان که می خوام بگم جگرم داره می سوزه . گفت که به ما چه ؟ مرد م که مرد . کی به ما کار داره ؟
وقتی رفتیم توی نگهبانی اونجا چند تا درجه دار و یه لباس شخصی بود . اون لباس شخصی در حال بازجویی از یه نفر دیگه بود . بی چاره اون آدم . معلوم نبود چی کار کرده بود که همچین زده بودنش که مرد به اون بزرگی داشت گریه می کرد و التماس می کرد . هر چی بود که زوار بود و غریب . بنازم به این زوار پرستی . اینه اون زوار دوستی مشهدی ها . اینه اون همه توصیه در مورد خوش رفتاری با زوار امام رضا …
وقتی اون لباس شخصی موضوع رو فهمید من و اون و از هم جدا کرد . اونو فرستادند توی یه اتاق دیگه . یه مامور هم رفتش توی اون اتاق . نفهمیدم باهش چی کار کردند که به ۲ دقیقه نرسید که صدای گریش بلند شد . به من که جز خدا از هیچ کس نمی ترسم و مثل کوه جلوی اونا ایستاده بودم گفتند که برم توی بازداشتگاه .
اینجاش خیلی جالبه . میگن بابای امام رضا توی یکی از زندانهای تاریک بنی عباس به شهادت رسید . اما آیا خود امام رضا می دونه که توی یکی از گوشه های صحنش یه زندان ساختند که سلول سلول هست و هر سلولش اونقدر کوچیک که نمی تونی پات رو توش دراز کنی . اونقدر تارک . اونقدر بد بو که لکه های خون روی موزاییکاش خشک شده .
من رو فرستادند توی یکی از اون سلول ها . توی این مدت زنگ زدند به باباش . باباش اومد و منو از زندان اوردن بیرون . از من پرسیدند حالا چه نسبتی با هم داری ؟ همون جواب قبلی نامزدیم . باباش ناراحت شد و اون لباس شخصی اولین سیلی رو زد . باباش می خواست به طرف من حمله ور بشه اما اونا جلوش رو گرفتند . می دونید چرا ؟ چون می خواستند خودشون با کتک زدن من حال کنند .
منو دوباره فرستادند توی سلول . جایی که هیچ شاهدی نباشه جز خدا . فکر کنم اونجا امام رضا هم نبود . شاید هم بود و به اونا القا می کرد که منو چهار ساعت مثل یه سگ بزنند . مثل یه سگ . بعد از دقایقی از اومدن باباش با یه تعهد ساده دختر و پدر رو فرستادند رفت . اما منو مثل یه سگ می زدند . به خدا دروغ یست اینو که بگم که چنان سیلی هایی رو به من می زدند که گویی توی اون زندان تاریک فلاش دوربین رو توی چشمام می زدند . موهام رو می کشیدند . کمر بندم رو باز کردند و با همون کمر بند منو می زدند . تازه یه نیروی کمکی هم اوردند . یه سرباز اوردند که با پوتینش بزنه توی کمرم . اما توی این چهار ساعت هرگز سرتسلیم در مقابل اونا پایین نیووردم . چون خودم رو بی گناه می دونستم . مگه گناه من جز عشق پاکم چیزه دیگه ای بود . تقصیر من چی بود که اون روز قلبش درد گرفت و من مریض به حرم اوردم . همه مریض میارن حرم تا شفا پیدا کنه نه اینکه بزننش .
هنوز هم یزیدیان هستند . اونجایی که من آی بخوام و اونا با کتک منو سیراب کنند . پس کی برای مصیبت من گریه کنه .
بعد از اون همه کتک با انگشت نگاری آزادم کردند . مثل اینکه من دزدی کردم . شاید هم تروریست باشم .
با بدنی خسته به خونه رفتم و موضوع رو برای خانواده تعریف کردم و به اونا گفتم که حالا که همه چی لو رفته بریم خواستگاری تا همه چیز آبرومندانه تموم بشه . اما پدر مغرور من به این وصلت به خاطر همون مسائل سنتی ( برادر بزرگ اول داماد بشه – سربازی رو تموم کن – درست رو تموم کن – شغل گیر بیار و هزارتا چیز آشغال دیگه ) رضایت نداد .
می دونستم که حالا اون تحت کنترل هست . از طریق دوستاش ازش خبر می گرفتم . دوستش یه بار از خونه اونا زنگ زد و گفت آزاده میگه دیگه حاضر به ادامه این رابطه نیست . اما من باور نمی کردم . فکر می کردم به خاطر فشار خانواده مجبور به گفتن این مطلب هست . اصلا از کجا معلوم که اون این حرف رو زده باشه ؟ بیست روزی گذشت و برای اولین بار بعد از این مدت زنگ زدم خونشون . خودش گوشی رو برداشت ولی تا صدای منو شنید فورا قطع کرد . با خودم گفتم حتما موقعیت نداره . از اون به بعد هفته ای یکبار زنگ می زدم خونش و تا صدام رو می شنید قطع می کرد و من هنوز با همون خیال خام . بعد از مدتی وقتی زنگ می زدم خونش تا گوشی رو بر می داشت بلافاصله می گفتم یه زنگ به من بزن و اون قطع می کرد . از آخر اواسط تابستون که من زندگی رو مثل یک مرده متحرک می گذروندم و شب رو به روز و روز و به شب با غم و غصه جدانشدنی به هم می دوختم یه روز زنگ زد . بهش گفتم که دلم برات تنگ شده و هزار تا چیز دیگه . اما این آزاده دیگه اون آزاده نبود . گفت دیگه حاضر نیست رابطه ای حتی از طریق واسطه با من داشته باشه . باز هم من در خیال اینکه تحت فشار خانواده است باور نمی کردم . کلا سه ماه کارم ریختن اشک و آه و ماتم و فکرو تنهایی بود و هفته ای یکبارهم زنگ زدن به او و قطع کردن تلفن از سوی او … آه چقد روز های سختی بود
بعد از گذشت سه و یا چهار ماه با همین منوال از آخر در اوایل پاییز تونستم با توسل به سماجت های چند ماهم با اون دوباره رابطه تلفنی برقرار کنم . چون ترم آخر دانشگام بود نمی تونستم زیاد بیام مشهد و از شهرستان ساعت ها با او صحبت می کردم تا او را به سمت خودم دوباره علاقمند کنم . اما انگار واقعا من برای او مرده بودم . مثل یه سنگ شده بود . خشک و سد و بی روح . اونقدر که بعضی وقتها عصبی میشدم و انگار که او همینو می خواست سریع قهر می کرد و من باید یک هفته منت کشی می کردم و او گوشی رو قطع کنه تا باز دوباره با من حرف بزنه . اما باز هم خشک و سرد و بی روح . تویاین مدتی که به همین منوال می گذشت خیلی وقت ها بود که زنگ می زدم خونشون و خط اونا ساعت ها مشغول بود و باتوجه به شناختی که از او داشتم می دونستم که با دوستاش طولانی صحبت نمی کرد . پس چرا گوشی مشغول بود ؟ یه چیزایی به ذهنم می رسید . انگار داشت بوی خیانت به مشام می رسید . اما نمی خواستم قبول کنم . اخه باورم نمی شد . نمی خواستم باور کنم . توی اون مدت بعد از اون دوران چند ماهه هجران جفایی که به من می کرد بیشتر زجرم می داد . من پشت گوشی حتی التماس و گریه کردم اما اون … آه … اون به گریه های من می خندید .
می گفتم آزاده با من این کار رو نکن . من به خاطر قلب تو ۴ ساعت زیر دست و پا کتک خوردم . می دونید چی می گفت ؟ می گفت تو بخاطر بلبل زبونی های خودت کتک خوردی . تازه اولش هم باور نمی کرد .
بهش گفتم حرف دلت رو بزن ببینم قضیه چیه ؟ گفت که از اول مهر با همون خواستگار اولیه رابطه پنهانی بر قرار کردن وبا این حرفش دل منو آتیش زد .
بهش گفتم آزاده تو قدر منو وقتی می فهمی که دیگه من نیستم . اون وقت برای بازگشت تو خیلی دیر شده . بهش گفتم نذار نفرینت کنم که نفرین عشق زندگیت رو آتیش میده . ولی اون می خندید و از آخر هم بعد ز چند بار قهر اون و من کشی های من یکبار برای همیشه این منت کشی طول کشید و دیگه جواب تلفن هام رو نداد تا اینکه منو از خودش نا امید و رنجور و دلشکسته کرد . اون برای همیشه رفت و منو با دنیایی از غم و اندوه تنها گذاشت .
وفا کردم و جز جفا ندیدم —– از دست اون من چه ها کشیدم
از آخر آه آتشین من از سینه برخاست و بدرقه این جدایی گشت . نمی دونم این نفرین با اون چه کرد که بعد از چند ماه به من زنگ زد و گفت از کرده اش پشیمونه و داره چوبش رو می خوره . ولی افسوس که مطابق مرام من وقتی مهر کسی به سختی از خونه دل من بره بیرون جاش جز نفرت و کینه چیز دیگه ای نمیشینه . در نتیجه من هم با اون همون کاری رو کردم که اون با من کرد . تلفن هاش رو قطع می کردم واز صفحه زندگیم برای همیشه خطش زدم . اما ظلم و ستمی که توی این جریان به من روا داشته شد هنوزم که هنوزه منو می سوزونه و من با خاطرات کهنه اون آزاده می سوزم و می سازم . بطوریکه برای تسکین دردهایم دیگه به سراغ دلم نمیرم . دلم رو یه جایی از خاطراتم دفن کردم .
اما توی این مصیبت مصیبتی که از همه بیشتر منو سوزوند کتک خوردن توی حرم امام رضا بود . این مصیبت رو دیگه با دفن دلم هم نمی تونم از یاد ببرم و هر از چند گاهی دل منو تا آخر می سوزونه و خاکستر می کنه .
آخه من بیگناه کتک خوردم . آخه داد منو امام رضا نستاند . منی که هرشب شهادت امام رضا از بچه گیم شله زرد بین اهالی تقسیم می کردم . منی که به یاد پهلوی شکسته مادرش خون گریه می کنم . به خاطر پهلوی شکسته مادرم . آخه منم سیدم . یه سید مثل جدم خونین جگر .
شنیده بودم که یه روز یه جونی داشته توی حرم امام رضا چشم چرونی میکرده یه نفر اون جون رو سیلی میزنه و شب از شدت دست درد به خودش می غلطیده تا اینکه می فهمه به خاطر چی بوده و از اون جون حلالیت می طلبه و دستش خوب میشه .
یه جای دیگه شنیدم که در زمان های قدیم یه مستی همیشه میومده توی حرم و برای زوارها مزاحمت درست می کرده و مردم از این بابت خیلی شکایت پیش صاحب اونجا می بردند تا اینکه یه دفعه که اون آدم مست می یاد توی حرم یه صاعقه بهش می خوره و می میره . شب یه نفر خواب امام رضا رو می بینه که داشته از اما بابت مجازات اون مرد تشکر میکرده . امام رضا به اون مرد میگه اگه به من بود اگه هزار بار دیگه هم می یومد توی حرم باهش کاری نداشتم ولی اون روز که بهش صاعقه خورد حضرت عباس اومده بود زیارتم و با مشاهده این بی احترای طاقت نیاورد و اون آدم رو مجازات کرد .
حالا من می خوام بپرسم که آیا من گناهم خیلی بیشتر از اون آدم مست بوده که داد من ستانده نشد و اون آدما به مجازات خودشون نرسیدن ؟ من براش یه جواب دو حالته دارم . یکی اینکه همه این روایات دروغ هست و این دنیا حسابی نداره اما اگه این حالت اشتباهه پس حتما حالت دوم درسته که من لیاقت ندارم . خب پس منی که لیاقت ندارم داد من ستانده بشه . پس منی که از اون آدما کثیف تر هستم . پس حتما خود امام رضا راضی بوده که من این طور کتک بخورم . پس من از اون دستگاه نور رانده شدم و حق بردن بدن ناپاک خودم رو به اونجا ندارم . برای همین از اون روز که اون اتفاق توی حرم برام افتاد دیگه به حرم نرفتم و تا خودش اونایی که منو این جور زدند رو مجازات نکنه و خودش به من اجازه ورود نده دیگه به حرم نرفتم و نمیرم.
۲۴ نظر برای “یک داستان غمگین اما واقعی !”
نظرات
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
موضوعات مطلب :
تگ های مطلب :
ارسال شده در سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۱ و ۱۰:۴۹
جدیدترین مطالب سایت
» تصاویر رمانتیک و عاشقانه
» ضرب المثل درمورد ازدواج هم داخلی هم خارجی!
» مکالمه مجانی با موبایل! زود کلیک کنید تا نفهمیدند
» sms عاشقانه تبریک ولنتاین
» رنگ سال ۲۰۱۲ و ۱۳۹۱
» تفاوت عشق و دوست داشتن از نگاه دکتر علی شریعتی
» عجایب ۱۰ گانه طبیعت که تا حالا ندیده اید
» سرویس مدرسه دانش آموزان ژاپنی
» اس ام اس روز معلم
» یک داستان غمگین اما واقعی !
» داستان کوتاه نتیجه وقت نشناس بودن
» مردان چگونه مقدار اسپرم خود را افزایش دهند؟
» رضا صادقی در استرالیا کنسرت اجرا می کند
» قرارداد میلیاردی محمدرضا گلزار برای حضور در سریال «قهوه تلخ»
» سکوت تلویزیون در مورد فیلم سینمایی «جدایی نادر از سیمین»
لینک دوستان
مطالب پربازدید
- دانشگاه هایی که بدون کنکور دانشجو پذیرش می کنند (+ جدول )
- رایگان کردن اینترنت ایرانسل
- عمل شرمگین ۵ سرباز اسرائیلی با یک زن فلسطینی (عکس)
- لحظه وقوع حادثه ای عجیب
- رنگ سال ۲۰۱۱
- زمان انتشار سری جدید قهوه تلخ اعلام شد
- اس ام اس جدید برای ابراز علاقه
- آگهی استخدام در شرکت آب و فاضلاب شیراز
- تفاوت عشق و دوست داشتن از نگاه دکتر علی شریعتی
- دختــر ایرانی که در امریکا غوغا کرد..
- بهترین های خدمات پست الکترونیک
- مردان چگونه مقدار اسپرم خود را افزایش دهند؟
- رنگ سال ۲۰۱۲ و ۱۳۹۱
- اس ام اس با حال و خنده دار جدید دی ۸۹
- یک داستان غمگین اما واقعی !
- عجایب ۱۰ گانه طبیعت که تا حالا ندیده اید
- اس ام اس جدید و زیبا روز کارگر
- امنیتی ترین کنفرانس خبری دنیا
- مورینیو مربی قاره آفریقا شد
- سرویس مدرسه دانش آموزان ژاپنی











ماجرای فوق العاده ناراحت کننده ای بود ولی میخوام به این آقایی که این اتفاق براش افتاده ونمیدونم الان کجای کشور هست بگم مطمئنا اون دختر به خاطر حقارت خودش نتونست دریای عشق شمارو درک کنه ولی این دلیل نمیشه که قلبتون رو به روی زندگی ببندین وهمه رو مثل هم ببینید، من مطمئنم خدا کسی رو نصیبتون میکنه که لایق این قلب باشه چون قلبی که خدا در اون حضور داره ارزشش بیشتر از اینهاست. وشما هم اطمینان داشته باشین که خدا کوچکترین اعمل رو هم میسنجه وظلمی که بهتون شده بی جواب نمیمونه.
adama nemimiran ta javabe karhaii ro kardan bedan ..be in iman dashte bashin . va hich vaght khodetuno bedehkare ehsase kasi nakonin
الان داستانتو خوندم داغ دل خودم تازه شد. بعضی یا خیلی بیمعرفتن . منم یه شکست عشقی سنگین خوردم. بعد سه سال ارتباط آخرش بهم گفت تو اون مردی که میخوام نیستی . بخدا هیچی براش کم نمیزاشتم از هدیه و کادو و پول تو جیبیش تا احساساتو عشق و … یه روزایی بود که بهم میگفت تنها آرزومه که تو شوهرم باشییو با تو زیر یه سقف باشم اما حالا میگه تو عشقت زیادیه احساساتت زیادیه مثل زنا شده احساساتت.تو تموم این سه سال یه بار نشد به حرف من گوش کنه در حالی که تا حالا از دهنم نه نشنیده تو این سه سالنشد ما با هم جایی بریم چون میترسید اما من قبول کردمو پا رو دلم گذاشتم و قبول کردم همه ی شرایطشو . اما حیف که ذره ای نتونست منو درک کنه. هرچند خیلی بهم ظلم کرد اما از اونجایی که بینهایت دوسش دارم روز آخر فقط بهش گفتم میسپارمت دست خدا.اونم خیلی سرد گفت خدافظ
خوب میفهممت دوست من درکت میکنم
دل شکستن هیچوقت بی تاوان نمیمونه چه یه پسر اینکارو بکنه چه یه دختر
آرزو میکنم همه اونایی که دلشون شکسته عشق واقعی شونو به دست بیارن و همه اونایی که دل شکوندن دلشون شکسته بشه
kheiili nrahat shodam ,adama cheghadr mitunan past bashan ? shoma ghose nakhor .tanha nistin mese shoma tu donya ziyade ,,,manam ye azade daram .ke ba emruz 10 salo 5 mahe ke dar be daresham .be khateresh chand bar khod koshi kardam va nemidunam chera har bar khoda neizare az in zendegiye nekbati khalas sham .be khateresh har kari ke begi kardam . har kari ke begi , ama natunestam …..nashod,,, miduni eshkale maha chiye ????? in ke ghesmate ejbari mikhaiim .hame ciyo bespar be khoda .uni ke mogharar shode pish miyad .daste mano shoma ham nist .age gheiir az in bud ta hala ba in hame mohabati ke man be uni ke mikhamesh kardam .bad az 10 sal . tahala mehram be delesh bud ;un male man nist .man ino bavar nemikonam ama bahash zendeghi mikonam
ghamgin bood vali faghat ye rahe sevomi bood ke shayad behesh tavajooh nakarde boodi
ounam in ke shayad in hekmat emam reza boode ke shomaro begiran va in baese jodaitoon beshe akhe sedaye dohol az door khoshe az koja maloom age ba azade ezdevaj mikardi rozegaret bad tar az ina nemishod?!?! kholase khoda adel va ba hekmate
say nakon khodet ro past bebini
ooost rahmano rahim
دختر باشی یا پسر اگه بی وفایی میکنی یا بی وفایی میبینی فقط باید یه کم انصاف داشته باشی
هیچوقت نمیتونم اینجور دختر و پسرا رو درک کنم که مثل آزاده یا دوست محمد هستن
نمیدونم از یه رابطه چی میخوان
یه روز یه نفر بهم گفت توی یه رابطه پسر از لحاظ مادی ضربه میخوره و دختر احساسی یعنی پسر احساس نداره؟!!ضربه نمیخوره؟!!
bebakhshid vali az koja mal0om ke 0onayi ke zadanet tagha3sh0 pas nadadan???
badam d0oste aziz nime pore livan0 negah kon. shayad age 0on etefagh nemiyoftad to kheyli dir in dokhtare bimarefat0 mishnakhti, na 0on dastan ha d0or0oghe na shoma liyaghatesh0 nadari
ba bye
سلام داستانتون واقعا غمناک بود- ولی شاید تاوان اون دخترایی باشه که دوست داشتن ولی تو با غرورت سراغشون نرفتی مطمئا باش اگه دختر همسایه دوست داشته تا آخر عمر دوست داره وحداقل هنگام سختیهاش یادت میفته وتو دلش میگه اگه تو بودی اینطوری نمیشد-ما هیچ وقت نمیتونیم حکمت کار آدمای بزرگ وخوب خدا رو با نگاه ظاهریمون ببینیم اگه عمقا فکر کنی میفهمی دلیلش چی بوده وبا سر میری پابوس امام-من چند سال پیش خیلی اتفاقی باعشقم برخورد کردم هر دو از ته دل همدیگه رو دوست داشتیم ولی اونقدر مغروربود که نمیگفت دوستم داره ولی من هر بار باکارام وحرفام ونگام بهش میگفتم دوستش دارم حتی چند بار جلوی چشم خودش خواستگارامو دک کردم هفته ای یه بار میدیدمش ودر تمام دقایق دیگه لحظه شماری برای دیدار بعدیش واون فقط با نگاش منو آتیش میزد وهم چنان سکوت…میدونستم دوست داره زنش هم مثل خودش تحصیلات بالایی داشته باشه حالا بعد ۶سال من به بالاتر از اون هم رسیدم ولی هم چنان سکوت هر عید واسم ایمیل میده کارهامو دنبال میکنه طوری شدم که انگار هجر دوریش شده خوراک تمام دقایقم اگه اینقدر مغرور نبود…….
dastanet ghamgin bod azizam.ama ino bedon k har kodom az ma adama to goshe kenare in donya ghami bozorg ro be del darim.man hamishe fek mikardam adame badshansiam vali ba didane kheyli chiza ino fahmidam k hamamon be tarighi in rozegar delemono shekond.sakhte midonam ama moghavemat kon hameye ma mitonim.dos daram dastane mano beshnavi onvaght be khodet migi to shans avordi.nemitonam benevisam ama age dos dashti bashi barat tarif mikonam.dos dashti behem mail bezan.*******@yahoo.com
مدیر سایت: از نمایش دادن ایمیل معذوریم.
با سلام خدمت دوست گرامی
داستان و نوشته دوستان دیگر را خواندم، داستانی آموزنده بود خواستم مثل بقیه دوستان دیدگاهم را بنویسم امیدوارم از دستم رنجیده خاطر نشوید. دوست گرامی شما همانطور که در نوشته هایتان بنظر می رسد آدم کاملا احساسی و مهربانی هستید، که این احساس بودنتان حس شیرینی که موجب بندگی خالص با خدای خودتان شده است را بوجود آورده است ولی دوست دارم به عنوان یک بنده حقیر مطلبی را بگویم پیشه کردن عقل و سپس برخورد احساسی لازمه هر سرنوشتی است اینکه آن دختر مقام چهارم قرائت قرآنی را کسب کرده است لزوم بر سرشت پاک بودن و عامل بودن به قرآن نمی باشد چرا که ابن ملجم هایی که نماز شب می خواندند و از خواندن نماز زیاد پینه بر پیشانی بسته شده بود امام معصوم ما را کشتند.
ضمنا چرا ما آدم ها اینقدر عجول هستیم . کم صبر و بی طاقت ادعا می کنیم شیعه هستیم اگر پیامبر برای رسالت پیامبری اش خاک روبه و شکمبه گوسفند را بر روی سرش و شکستن دندانش را برای تبلیغ دین تحمل می کرد چرا که ما به خدای و دینش اعتقاد داریم و عشق پاک خودمان نخواهیم تحمل چهار ساعت کتک خوردن را تحمل کنیم و انتظار داریم که در این چهار ساعت معجزه ای از سوی امام رئوف رخ می داد یا اینکه در آینده طوری اتفاق بیفتد که شما ایمان پیدا کنید که اتفاقی برای کسانی که اینچنین بی حرمتی را کرده اند بیفتد تا نشان دهد حق با شما بوده است. برادر گرامی حق و ترازوی واقعی میزانش خداوند و روز قیامت و تقوا به اوست. این را بدانید که هر عملی عکس العملی دارد. شاهد گویای حرف من برگشت دوباره آن دختر به سوی شماست. ولی سوالی دارم مثلا اگر یکی از همان نگهبانان که بی حرمتی کرد و عکس العملش را هم دید شما چطور می خواهید متوجه بشوید که این حرکت در زندگی او به خاطر این بی احترامی به شما بوده است یک کم واقع بینانه زندگی خودتان را نگاه کنید. خداوند و امامان ما قرار نیست برای هر حرکتی معجزه تحویل بشریت بدهند. آیا شنیده اید زمانی که یاد پیامبر یا امامی در دلتان زنده می شود آن زمان آن امام دارد شما را یاد می کند و اگر این احساس بهتان دست داد حتما سلام و عرض ادبی به آن بزرگوار کنید حال شما بگویید؟؟ در احادیثی که شنیده اید مهربانی خداوند، امامان و ائمه بیشتر از مهربانی طفل کوچک نسبت به شیر مادر هست. آیا این امامان خودشان ما را از دریای رحمتشان دور می کنند می دانید ظرفیت ما افراد عام مثل لیوانی می ماند که باید خودمان را از دریای بیکران امامان و بزرگواران سیراب کنیم؟؟؟
توصیه ای به شما برادر بزرگوار دارم و می کنم و آن اینکه قبل از این احساس پاک بهتر نیست با منطق به ماجرا نگاه کنید و سپس اگر دیدید طرف مقابل از نظر منطق ما واقعا ارزش خرج کردن آن احساس و ارزش پاک عشق را دارد، با روش منطقی و در چارچوب رسومات و آیین ایرانی بودمان فدایتش کنیم.
ضمنا هر سرنوشتی در زندگی انسان به خاطر:
اول آزمایش الهی است؟؟ (که از خداوند بزرگ بخواه که در مسیری آزمایش کند که سربلند بیرون بیاییم)
دوم طبق آیه قرآن آنچه مصیبی به شما می رسد به خاطر کارهایی است که به دست خود کرده اید البته خداوند به خاطر تاثیر بسیاری از کارهای شما جلوگیری می کند.
پس شما هم برادر گرامی هم برای جوانان میهن خودمان و هم خود من و هم خودتان دعا کن جزء آن دسته از کسانی باشیم که به خوبی این دو مرحله را رد کنیم و از خداوند بزرگ و ائمه اطهار مدد بخواهیم که ما را از این دو دلی بودن ها و مردد بودنها در بیاورد و راه بندگی واقعی را پیشه راه کنیم و در این راه هستند علماء اهل علم و دل که یاری می کنند.
با تشکر از مطالعه این متن التماس دعا
لطف مکرر”حق مسلم میشود
سلام امیدوارم حالت خوبه باشه داستان زندگیت خیلی غمگین بود واقعاً تاسف میخورم برای کسانی که معنی عشق و محبت رو نمی تونند و به سادگی خیانت میکنن اما خدا جای حق نشسته و حق شمارو هم از کسانی که بهتون ظلم کردن وهم اون کسی که بهت خیانت کرده میگیره این دنیا دارمکافات هیچ وقت امیدتو از دس نده شاید ظلمی که بهتون شده حکمتی داشته ولی برات ارزو میکنم هرجاکه هستی موفق و سربلند باشی و خاطرات تلخ تو از یاد برده باشی
سلام دوستای گلم.اره دنیای نامردیه اما اگه خدا بخواد میتونه زندگیتو عوض کنه .پسره دوست بابام عاشقه من شده بود اما غافل از اینکه نمیدونست من یه خواهر بزرگتر دارم که تازه نامزد شده به باباش میگه باباشم از بابام خواستگاری میکنه بابامم میگه دخترم تازه نامزد شده و…
خبر بهش میرسه و چند مدتی تو بیمارستان بستری میشه و بعدش به اصرار خونوادش ازدواج میکنه تا اینکه مدت ها بعد دختره اقوامشون تو کلاس با من اشنا میشه و میره خونشون از خوبیه من میگه اونم اسم و فامیلمو که میفهمه اصرار میکنه که فقط یه بار با من صحبت کنه منم قبول کردم.
وقتی باهاش صحبت کردم ماجرا رو کامل برام تعریف کرد که اون منو میخواسته نه خواهرمو.وای خدا چه روزای سختی رو گذروندم همش گریه میکردم ۳ سال پشت سره هم فقط نفرین خودم میکردم کارم شده بود هر روز برم بازار دمه بوتیکشو از دور نگاش کنم اخه اون زن داشت دلم نمیومد زندگیش خراب بشه.تا اینکه خدا کمکم کردو با پسری اشنا شدم که الان همه زندگیم شده و با هم زن و شوهریم.
ازتون میخوام که باور داشته باشید که اگه خدا هرچیزی رو ازتون میگیره در عوض چیزای بهتری رو میده.
باسلام برادر خوبم داستانت غم انگیز وتاثیر گذار بود اما مردمؤمن متوجه شدی که خودت نفرین عشق شخص دیگه ای شدی!!!!!!نفرین عشق زندگی آدم رو تباه می کنه!!!! سه چیز هرم عشق رو میسازه :فداکاری،وفاداری وصبر وآدمهایی که تو عشقشون این سه تا را نداشته باشند عاشق نیستند بلکه هوسباز اند.
چرت و پرت نگوووووووووووووووووووووووووووو و ذهن زیبای من جوون رو از این آت آشغالات پرنکن کاش الآن اینجا بودی خفت میکردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حالت اول کاملا درسته و این داستان ها هیچ کدوم استناد علمی ندارند و بس!
حالت دوم هم دقیقا درسته و تویی که رابطه رو مقدمه ی ازدواج میدونی (که در اینصورت به پسر بودنت شک میکنم!!) انعکاس آنچه انجام دادی رو میبینی!
حالت سومی هم وجود داره ودقیقا و کاملا درسته! واون هم این که همه ی ماها کلا سرکاریم و داستان جنابعالی ساخته ی ذهن خرابته! آخه آیکیو! دختری که نفر چهارم مسابقه قرآن بشه میاد با این و اون رفیق شه؟؟؟؟ آیییکیو! پسرا به چیزی به اسم عشق فکر میکنند؟!!
دختر دبیرستانی رو بگو که با حرفهای یه آشغال خام شده!
اون پدر هم بهترین کار رو کرده که به عشق مقطعی یه دختر و هوس پسرش فکر نکرده.
تو هم تا شناختی نسبت به امامان عزیزمون نداری میشینی و این اراجیف رو مینویسی که چی بشه؟ نظرات شخصی خودت رو هم بیخود به این و اون انتقال نکن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شادی می گه :
من فک میکنم نامردی همیشه از پسرهااست پس باورم نمیشه،به خاطر اون افرادی که شما رو زدن لزومی ندارده که دشما نرید حرمم.
شادی می گه :
من فک میکنم نامردی همیشه از پسرهااست پس باورم نمیشه،
Salam dadashi man dastaneto khondam daghe delam taze shod dokhtara namardan ghabol daram aka y jomle has k kheili vaghtha ba in jomle zendegimo migzaronam onam ine k mige naghsh haye sakht baraye bazigarane herfeie pas as sakhtia naranj shayad to behtarin bazigare khoda bashi. As man mishnavi b Hichi dokhtari etemad nakon hamashon eine haman. Dar zemn b on mina khanom ham mailbede k kheili Sathe fekresh paeineo bisavad Chon adamae ke az eshgh sar Dar nemiaran intori miharfan Chon Hichi halishon nist. Khodafezi.
Rasi in shomareye mane har Ki ba nazaram mokhalef bod s bede ta defa konam az nazaram. 0937—-754_
از قرار دادن شماره کاربران معذوریم…
داغم سیت کره سی چه ای روزگار به سرت اود
سلام من وقتی این مطلب رو خوندم یه چیزایی ازش فهمیدم که می خوام بهت بگم اول اینکه مجازات نکردن اون ادما معنیش اون چیزایی که تو گفتی نیست دلیلی نداره که همه مجازاتها توی این دنیا باشه در ضمن شاید این امتحانی باشه از طرف خود امام رضا که انقدر بهش اعتقاد داشتی پس سعی نکن تو این امتحان بازنده باشی پس به عنوان یک دوست بهت پیشنهاد میکنم ۱بار دیگه برو زیارت امام رضا تازه از کجا معلوم شاید همین امام رضا کمکت کرده تا به اون دختر نرسی شاید این ازدواج به صلاحت نبوده اخه اینو قبول کن که عشقی که با یک تلفن شروع بشه نمیتونه یک عشق با دوام باشه